پیشینه تحقیق
پيشينه تحقيق
تاریخچه
نظریه های مختلفی در زمینه نارسایی های یادگیری وجودداردکه به طور کلی به سه دسته تقسیم می شوند:
توجه،نظریه فرابری آگاهی ها،نظریه تاخیردررشد،نظریه ضایعات خفیف مغز.درنظریه اول مغزانسان ازدونیمکره راست وچپ تشکیل شده است که این دونیکره توسط جسم پینه ای بهم وصل شده اندوجوداین جسم پینه ای سبب می شود که دونیمکره ازفعالیتهای یکدیگرآگاه باشدبیشترافرادبادست راست می نویسند ونیمکره چپ آنها درتکلم ویادگیری کلامی غلبه دارددرحدود93%جمعیت بزرگسالان راست دست اند.نیمکره راست بیشتر درکنترل ساخت وایجاد تشخیصهای پیچیده دیداری وفرایندهای غبرکلامی وآگاهی های ادراکی نظیرموسیقی ورمزهای ریاضی نقش دارد.درحالی که تسلط یا غلبه نیمکره چپ مغزبرای مهارتهای کلامی دربزرگسالان توسط تحقیقات متعدد نشان داده شده است سؤالاتی درمورد تساوی تواناییهای دونیمکره مغزبرای یادگیری مهارتهای کلامی مطرح است.کاراورتون (1937) براساس این عقیده بود که یک طرف ازمغزبایدبرطرف دیگرغلبه کندوفرض اوبراین بودکه نارساییها درتکلم ونوشتن خواندن وغیره دراثرعدم غلبه طرفی مغز ایجاد می شود.برسی فعالیتهای مخصوص دست وپا بازو وچشم یک قسمت ازکارهای کلینیکی راتشکیل می داد.متخصصین می کوشیدندازطریق بررسی های فعالیتهای این اعضا ضایعات مغزی یاعدم رشد طبیعی اعصاب رامشخص سازند.لننبرگ نشان دادکه آسیب به قسمت چپ مغزدرکودکان زیردوازده سال تاثیربسیارزیادی بر توانائی کودکان درکاربردزبان نخواهد داشت.زیرا که طرف راست مغزجبرا ن این ضایعه رادارد وبه جای این که نگرانی ازاین که کودک ازدست راست یاچپش استفاده می کندبایستی بیشتربه مداومت درکاربردیک دست ازدست دیگرتوجه داشته باشیم.گایر وفریدمن درتحقیقی درمورد چهل ویک پسردارای نارساییهای ویژه یادگیری وچهل ویک پسر که ازنظریادگیری معمولی بودندانجام دادندنتیجه این بود که کودکان دچار نارسائی ویژه ممکن است که دونیمکره مغزشان بادرجات مختلف رشدکنند وسبب شود که کودک نیمکره راست مغز خودرابه عنوان مغزاصلی برای حل مسائل بکار برد.درحالی که این محققین معتقدندکه نیمکره راست برای یادگیری مهارتهای کلامی مناسب نیست این محققین پیشنهادمی کنند شخصی که نیمکره راست مغزش غلبه دارد نمی تواندبا اکثریت افرادی که نیمکره چپشان غلبه دارد رابطه کلامی مناسب برقرارسازدیافته های این تحقیق نشان می دهدکه ممکن است کودکانی که دچارنارساییهای ویژه یادگیری هستنددچارغلبه طرفی راست باشند.افرادی چون ورنرپیاژه وبرونرنظریه غلبه طرفی را نادیده می گیرند وادعامی کنند که رشد کلامی بعداز رشد غیرکلامی به وجود می آیند..اگرارتباط وتوازن رشدعادی کلامی وغیرکلام بشکلی به هم ریزد یاقطع شود احتمال داردکه آن سیستمی که بهتررشدکرده برای حل مسائل بکار گرفته شود.یکی از دلایل آن این است که این کودکان سعی دارندازتواناییهای غیر کلامی خودبرای انجام تکالیف مدرسه بکار گیرند. درنظریه کوتاهی دامنه توجه کودکان بانارساییهای ویژه یادگیری دچاراشکال درتمرکز توجه ودقت اند(برادبنت) .ازسال 1950تحقیقات بسیاری دراین مورد انجام شدراس درکتاب جدیدش می نویسد به نظرمی رسدکه یک نقص ذهنی وجوددارد که بیشتر کودکانی که که دچار نارساییهای ویژه یادگیری هستندبا آن مواجهند.آن عدم توانایی در تمرکزدقت وتوجه برمطلب مورد بحث است. ونتیجه می گیردکه فرایندرشدآنهادرکسب دقت وتوجه طبیعی دچار تاخیر ووقفه شده است.سنف با توجه به نظریه بنت الگویی قابل استفاده برای آموزش کودکان استثنایی پیشنهادکرده است اوتوجه رابه یک پرده تلویزیون تشبیه می کند که چهار فعالیت باهم برآن نشان داده می شودکه عبارتند از:1- تجزیه وتحلیل مطالب حسی2- پاسخها وبازخوردی که ازسیستم حرکتی به مامی رسد3- احساساتی که ازطرف حسهایی به غیرازحواس پنجگانه به ما می رسد .نظیر ضربان قلب.4- تفکر.این چهار نوع محرک همیشه وجود دارند وودرکارنداما بعضی ازآنها که روی پرده افتاده اندضبط نمی شوند درحالی که برخی دیگر ضبط می گردند.یعنی این که ما یک سری ازمحرکها راانتخاب می کنیم وبه آنها معنی می بخشیم وسری دیگر را نادیده می گیریم.این نظریه با مشاهدات ما ازکودکانی که دچار نارساییهای ویژه هستند سازگار است زیرابعضی ازاین کودکان مقدارزیادی ازوقت ویا انرژی خودرا صرف به صدادرآوردن حروف مختلف دریک کلمه می کنند به گونه ای که وجود کلی خود کلمه راازیاد می برند.
نظریه فرابری آگاهی ها: دراین نظریه بشر به عنوان یک نمونه بردارازآگاهیهاومحرکهای پیرامونش معرفی می گرددالبته نمونه برداری که فقط می تواند نمونه هایی از این محرکها وآگاهی ها را تجربه کند.تاکید برچگونگی رونددریافت آگاهی ها توسط کودکا ن وهم چنین ماهیت کوششهایی که آنان برای شناخت جهان پیرامون خویش مبذول می دارنددرواقع هسته نظریه فرابری آگاهی ها راتشکیل می دهد.صاحب نظران دراین زمینه بااستفاده از تکنیکهای ارزشیابی وبرنامه های آموزشی وترمیمی به نقش ادراک کودکان وحافظه آنهادرفراگیری مطالب مدرسه ای توجه دارندهدف آنهاازارزشیابی تعیین چگونگی درک وفهم علائم شنوایی وبینایی توسط کودک است.ومنظور آنان ازبرنامه های آموزشی وترمیمی آن است که بابکار گیری آنها نارساییهای حسی وادراک کودک رابهبود بخشند.وتقویت کنند.وکودکان دچار دشواری هایی درخصوص دریافت ،ضبط وبازگرداندن آگاهیهای داده شده درمجرای یادگیری خاصی هستند.رفتار مورد نظر دراین نظریه شامل همه چیز می شودتوجه، ادراک نامگذاری ادراک ضبط ادراک روابط وآمیختگی آگاهی هایی که توسط حواس درک می شود.تحت عنوان فرابری آگاهی ها می آیند.وتمام فعالعیت هایذهنی ازحسی گرفته تایادگیری زبان راشامل می شوند.
نظریه تاخیردررشد: کودکان با اختلالات یادگیری کندتراز همسالان خودآگاهی ها ومحرک های محی راجذب می کنندوشبیه کودکان کوچکتر عمل می کنند اینها از نظر کیفیت یادگیری تفاوتی ندارند بلکه ازنظر کمیت متفاوت هستند. یعنی درفراگیری مطلب کندتر یا آهسته تر ازکودکان بهنجار هستنداین نظریه توسط کریشلی(1970) عنوان گردید.تحقیقی در سال 1978درهشتمین کنفرانس بین المللی پیاژه درلوس آنجلس توسط سیف نراقی ونادری ارائه گردید نشان می دهد که کودکان دچاراختلالات یادگیری ازنظر سنی دیرتر ازکودکان معمولی موفق به جواب دادن به آزمونهای پایانی پیاژه می شوند درضمن هرچه آزمونها مشکلتر می شود این تفاوتها بیشتر می شود ..این کودکان ممکن است دارای مهارتها وتوانایی های بهنجارباشند که احتمالا ناقص نیستندولی رشد کافی نکردندمتخصصان این رشته فرض رابراین گذاشته اند که کودکان با اختلالات یادگیری دارای نقایصی درتشخیص تفاوتها حافظه توالی تداعی معنایی وغیره هستند.اگر نظریه تاخیر رشدذهنی اثبات شودمشخص می شودکه متخصصین این رشته سالهادراشتباه بودند.این نظریه مبتنی براین است که هیچ فرقی ازنظر کیفیت بین این کودکان وکودکان معمولی وجودندارد تنها آنهامثل کودکان کوچکتر ازخود هستند.
نظریه ضایعات خفیف مغز: نتایج تحقیقات برت نر ودیگران (1972) نشان داده است که کودکان با اختلالات یادگیری در مقایسه با کودکان بهنجاردارای نشانه های بیشتریاز آسیب های عصبی هستند هانتر ودیگران (1972) نتیجه گرفتند که زمان لازم برای جواب دادن برای گروه کنترل ( معمولی) سریع تر از گروه دیگر است گروه دارای اختلالات یادگیری به زمان بیشتری برای عکس العمل وپاسخ به علامات شنوایی نیاز داشتند.در تحقیق آون ودیگران (1974) نشان می دهدکه مادران کودکان بانارسائی های یادگیری بیشتر از مادران کودکان طبیعی درمورد فرزندانشان مشکل طبی داشتند. هم چنین نوزدان آنان بیشترناآرامند ودچار دردهای مزمن هستندوازنظر یادگیری زبان دچار مشکل هستندورفتارهای تهاجمی وخشن بیشتری نشان می دهند. امادرمورد کودکانی که ضایعات مغزی یا آسیب های مغزی هستندتاکیدبرنابالغ بودن اعصاب نمی تواندروش مناسبی برای کمک به این کودکان باشد هاستراک درمقاله اش در سال 1976 می نویسدبا این که نظریه های انجام شده وتوضیحاتی دادندبسیارباارزشنددراکثرآنان سعی شده است نشان دهند که این پدیده دراثریک عامل بوجود می آید درهریک از این نظریات کوشش شده است که علت مشکلات متعددی مانند بی قراری ناتوانی دریادگیری ها ی کلامی ناتوانی های ادراکی ویاتاخیر در رشد ذهنی رابایک نظریه توجیه کنند اوپیشنهاد می کندکه یادگیری فرایندی پیچیده است وعوامل مختلف ممکن است به آن آسیب بزند بهتر است به جای نظریه های یک عاملی که توسط آنهاتمام انواع نارسایی های یادگیری را توضیح دهند این گونه کودکان را به پنج گروه متفاوت تقسیم کنیم تانظریه های مختلف هرکدام یک گروه ازاین کودکان را شامل شود این نظریه قابل توجه است زیرا اولاکم توجهی گذشتگان را گوشزد می کندثانیا راه طولانی آینده رادراین زمینه نشان می دهد.